Saturday, 8 September 2012

درگیری های من


با یاد او                               


درگیری های من یکی دو تا نیست. انگار همیشه یه چیزی تو وجودم برای رد کردن تصمیماتم هست.
 از همون اول شروع میشن .. تمام شک و تردیدها .. معطلی ها و منصرف شدن ها .. رد کردن ها و استدلال آوردن ها ...
همیشه یه چیزی ته وجودم هست که میگه نکنه فلان طور بشه!! و دقیقها این "فلانطور" بدترین حالت ممکن برای هرتصمیمی در زندگیم تصور میشه. شاید از کمبود اعتماد به نفس باشه! شاید هم از آرمان گرا بودن شدید من! 

به هر حال این درگیریها گاهی به من غلبه میکنند و من رو از انجام تصمیماتم منصرف میکنن و گاهی مثل الان بعد از کلی زمان بلاخره به من میبازن و من افکارم رو عملی میکنم. 

 دقیقا مثل همین وبلاگ ... شاید بیشتر از سه یا چهارسال باشه که تصمیم ساختن یه وبلاگ روداشتم واینکه دوباره برای خودم بنویسم. گاهی هم وقتش رو داشتم و هم حس نوشتنش رو .. امّا باز چیزی منو از اینکار بازداشته. 

اینطور نیست که اولین بارم باشه که مینویسم. شاید بشه گفت از اولین روزایی که سواد خوندن و نوشتن رو یاد گرفتم ؛ نوشتن
 برای خودم رو شروع کردم. همه چیز مینوشتم امّا بیشتر شعر... حتی تا همین چند سال پیش شعر زیاد مینوشتم...  تو راهنمایی مجموعه شعرم جایزه برد ولی خب .. هیچوقت خودم شعرایی که میگفتم رو دوست نداشتم. گاهی صرفا مینوشتم و دورمینداختمشون . 
به هرحال .. این اولین باری نیست که مینویسم امّا اولین باری هست که جایی مینویسم که کسی جز خودم هم میتونه نوشته هام رو بخونه. برام عادی نیست. انگار ترس دارم ازینکه کلیشه باشم و یا حتی مسخره .. امّا خب .. به این ترس تا الان که این وبلاگ رو ساختم غلبه کردم. هرروز هزار وبلاگ پست نشر میکنن و وبلاگا هزاربرابر میشن ولی خنده داره که این دفعه ی سوم یا چهارمی هست که من سعی میکنم پست اول رو بنویسم . ولی باز مثل همیشه کلی مینویسم وهمش رو پاک میکنم و میرم .. امّا نمیدونم چرا 
امشب اندکی بیخیال تر و کم استرس تر از همیشه ام. شاید همین پست واقعا اولین پست من شد.

من حتی نمیتونم تصمیم بگیرم که این وبلاگ باید در چه موضوعی باشه. واقعا موضوع خاصی توی سرم ندارم که بخوام روش تمرکز  کنم و در موردش بنویسم. آخه من که کارشناس نیستم. میتونه موسیقی باشه .. ادبیات و هنر .. میتونه سیاست باشه .. اجتماع و آدم ها .. میتونه علمی باشه .. ریاضی و الگوریتم... میتونه .. نمیدونم. ولی همه ی اینا دلیلی براین نیست که نتونه همش باهم باشه. 

من فقط مینویسم چون خیلی وقته جایی رو برای نوشتن ندارم. حتی نمیدونم چی باعث شد که دفتر شعر بنفشم رو از ایران با خودم نیارم و برای دو سال به کلی شعرگفتن رو فراموش کنم و طبعا نوشتن رو ..  شاید دارم با ساختن این وبلاگ خودم رو دوباره به نوشتن مجبور میکنم. نمیدونم. 

به هرحال این قراره پست اول این صفحه باشه و تا همین جاش پر شد از ندونسته ها و شک و تردید های من .. درگیریهای من یکی دو تا نیست. ذهن من سوالای زیادی داره و جوابای زیادی که هیچوقت نتونسته به کلامشون بیاره .. شاید ازین به بعد به بهونه ی این وبلاگ کمی بیشتر برای به کلام در آوردنشون تلاش کنم. 

نوشتن هم نعمتی است. 


No comments:

Post a Comment